خرید بک لینک

من به شوق عطر تن نرمِ تو گرفتار شده ام
از سِحرِ گفتارِ عشق تو ، من اَسرار شده ام
مي رساند مرا جادهِ زردِ پاييزي به وراي جنگلِ سبز تنت
افسون آرزويم مي كشاند دست، به روي ساحلِ درياي دلت
سخن از هستي و وصل شدن به رَهِ بي پايان عشق است
يادگاري در خاطرِ ما اولين بارِ سفرِ درياي عشق است
مي جوشد شور از تنِ اين شب به هنگام حضور تو
ميزند پَر اين دلم بهر تمنايِ چالوس چشماي ناز تو
يا رب مي سپارم دل و جانم پايِ اين عهد و وصال
فرياد و فغان دلم همه ياراست در اين ايامِ بي مثال
هستي و نيستي اين تنِ خاكي در اين عشق نهان است
گر يار نخواهد شورِدريا،شوقِ جنگل همه وَهم و مَحال است
آسمان صاف و پاك ازين عشق رَه به خورشيد دارد
دست والايِ عشق تو بر تن بيمارم رازِ بي نهايت دارد
من دراين آغوشِ تو هر دم و هر لحظه جان تازه خواهم يافت
در نرمينه ي لطف تنت من وصالِ ابدي را خواهم يافت
از ازل وصل دلم به شمارِ نفسِ گرم تو و اين آغاز ندارد
با شور و شعف همراه دلت گشتم و اين پايان ندارد

#گلستانِ ابي لي

#١٣ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

صفحه بندی