شبنم از زُلفِ پريشانِ سياهِ يارِ من جاري شده است
سخنِ هر دم كلامم در زبان، مملو از واژه ي آري شده است
آميخت آن هُرمِ الماسِ تن سوزِ نفس هات
با زلالِ زمزمِ رگ ها، در محضِ هوس هات
يار من زيبا رخ است، همچو تك برگِ زيتون
آن زمان تُندي كند، همچو باران مي شوم بي تاب و حيرون
سر به بالينِ زمين خواهم زد ، تا به تنگ آيد دلا
سر به پا كوبم چنان تا خاك بشكافَد دلِ تنگِ مرا
آن بلورِ شيشه اي، طالعِ زيبا كِشَد بر پوستِ خاك
آن شكست باشد، قبل از تپش يك ريشِ پاك
#گلستانِ ابي لي
# لمسِ زندگيِ ابي لي
#١٤روز به تولدت
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی