بي خبر از حال دلِ زارم شدي و من بي قرارم
تو به صحرايِ محشر رسيدي باز و من دل نگرانم
مه و خورشيد ، زين هجر تو زاده ي غم شده است
آفتاب و روزِ من بي تو اينسان ظلمت شده است
دل پريشان و بر نمي آيد زدست آفتابِ جهان سوز، چاره اي
صبر ايوب ندارد تابِ اين هجران و ميزند هردَم ناله اي
حرامم باد اين نَفَس گر به وصالت نرسم باز
من خودم را به قرباني رويِ زيبايت برسانم باز
نجاتم بده ازين تنهايي بي تو كه دلگيرم ز اين دنيا
عالمي ديگر بخواهم ساخت باتو از عشق، برتر ز عالم ها...
# گلستانِ ابي لي
يك هفته به بازگشتت
برچسب: صحرای محشر,صحرای محشر جمالزاده,صحرای محشر کجاست,
نویسنده: پرهام عابدی