من طرد شدم پرت شدم توي اين فاصله ها
من مست شدم رد شدم از روي اين خاطره ها
تا ابد پاي دراين بند گران خواهم بست
من به ضريحِ چَشمِ تو دعا خواهم بست
رسم عشاق در اين چرخش دوار در اين قافله ها
بستن قفل دخل سبز است به اين رابطه ها
دل من تنگ در اين سينه شد و هيچ نديدست
از خاك به افلاك جز مه روي تو هيچ نديدست
شب و تسبيح و مناجات به دست است تو كجا
شب تار است ، خزان است، اي يار تو كجا
خدا با منِ هجر زده بگرياند آسمان را
دل تنگم در اين سينه بنالاند زمان را
تو به مرداب دلم همچو ديوانه پري چنگ زني
تو به روز و تو به دوران من آونگ زني
تو به سرخي دل ديوانه ي من رنگ زني
تو به ساز سحر جادوي من آهنگ زني
جفا كرده سفر باز تو را از ديده به دور
اين چنين شبها به يادت ميزنم خود را به گور
تو هماني گر بماني شب و روز من به پروانه شود
تو چو شمع و از گرماي وجودت همه عالم افسانه شود
تو بيا و بيا تو بيا ...تو بمان و تو بمان و تو بمان...
#گلستان ابي لي
#دلتنگيم
برچسب: ديوانه از قفس پريد,ديوانه اي ازقفس پريد,
نویسنده: پرهام عابدی