اي مُطرب بنواز سازِ خوشِ آهنگِ دلِ بيمارِ مرا
تا بُلبل بخواند با لحنِ خوش آواز اين قطعه يِ شعرِ مرا
اي يار بريز آن جامِ زرين را كه من از هستي مَحو شَوم
محوِ آن لبخند زيبا و در اوج بيكرانِ چشمانت غرق شَوم
من از تاريكي نترسم ، رهِ من سويِ چشمانِ خُمارِ تو شدست
تو به اندازه يِ اطلسِ دوار بزرگي كه آن رخِ زيبايت، ماهِ تو شدست
آن حريرِ پيراهنِ خوش عطرِ تو فرش بَر هستيِ عالم شده ست
آن پيچكـِ مويِ كمندنت بَر رويِ تن عُشاقِ زمين خاتم شده ست
تو دست بَر شانه يِ من ، من دست در چرخِ دوارِ افلاكـ
تو پاي در زمينُ و من پايْ در جنگ و سويِ دشمن تا به اهلاكـ
اي يار! تو بدان و بشنو اين حرف گرانِ منِ مَست
اين آسمانُ و زمين از برايِ من و تو مي نازد به رَقص
اين چرخشُ و سرگردانيِ عالم، همه را با سيم و زَر بسنجند
نيم همچو ميش با نِي رَوندُ و نيم با دستِ خالي با غول بِجنگند
اي يار من و تو از دلِ دوران در اطلسِ دوار به وَصلِ هم رسيديم
اين دو نيم كار كنند و من و تو به بوستانِ قصدِ هم رسيديم
#گلستان ابـي لـي
#من و تو هميشه بـاهـم
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی