در بوستان و گلستانِ يارم در كنار نيلِ عُمر بِنشستيم
در خلوت و تنهايي و زيباييِ خلق آن قفلِ سكوت را شِكستيم
اي يار بپرس از دل مهتاب آن رازِ شب و اَمراضِ مرا
از تبِ تندِ خورشيد بپرس تب تندِ نفس هاي داغ مرا
آن بادِ سحرگاهِ صبا خبر آورد پريشانيُ و احوالِ مرا
يار در پيچ و خم جاده ي بي انتها، كه بياور پاسخِ عشق مرا
ايام ها رفت و آمد تا كه من از راهِ كج گام به ره شَم
من به لطفِ خالقم با وصلِ به يار در گلستانش چو مَستانهِ بِرقصم
بُلبلان با لحنِ خوش آهنگ در قصرِ يار خود نمايي ميكنند
آن ققنوس و سيمرغِ طلايي در بَرَش خود ستايي ميكند
اي يار! من برايِ ناز چشمانِ خُمارت جان بَر كَفم
من چو سربازِ فدايي، وصفِ نگهبانم كه دارد تَن در كَفن
من برايِ نازِ لبخند لبانت مينويسم بَر رخِ اين چشمه
من به وصلت رسيدم شُكرِ خالق را، به رويِ دشمنت دِشنه
دستِ من بعد از دستِ خالق بَر حريرِ پيراهنت چو كوه باشد
روزِ لبخند و قدم هايِ طنين اندازت در بوستانت با شكوه باشد
اين تو هستي كه همچو يكـ خالق، مرا از نو بِساختي
من و تو سوار بَر اسبِ قصرت در بوستانِ اشعارت بِتاختيم
#گلستان ابـي لـي
# رؤياي ناب
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی