خرید بک لینک

سر منزلِ قصرِ دلِ بي تابِ من و يار، آن حلقه يِ وصل است
در مَحفلِ عيدِ خِرَدِ ما، خالقِ يارم جام به دست است
حال به كيش است، رُكن بلور است، ديدنِ يارم به رسم ركوع است
ابليس در مَحفل ديدارِ يارم به اجبار تنبيه سجود است
اين قصرِ من و يار انبوه عطرِ خوشِ عشق و طالبِ يار است
سر مشقِ مكتبِ ما سراسر مهرباني از يارِ عُشاق تبار است
پُر تَب و بي تاب شدم از گرميِ ديدارِ من و ديوانهِ پري
از شب بي خواب شدم در جمعِ شب زنده داران بي خواب ترين
در گلستانِ يارم بوستانم از طراوت تازه شد
من نهالم را بِكاشتم، در بهارِ مولود يارم صد شاخه شد
در آن چشمه يِ آرام دلِ يارم، آن ماهيِ سرخ در تُنگِ بلور نيست
آزاده و مستانه بِرقصد در بيكراني كه در آنجا هيچ غروب نيست
حرف از سَحر و طلوعِ خورشيد شد و من در تبِ يارم هنوز
چاره يِ دردِ بيمارم شد و هر شب تسكينِ يارم من هنوز
اي بادِ صبا بِرسان به گوشِ مجنون ، خبرِ شادِ مرا
كه ليلي را بِديدم در گلستانِ يارم پيشرو است راهِ مرا
تو بخوانُ و بنويس با رنگ خوشِ اشعارِ زرينِ مرا
تا شَوم من راه وصل دل تو به ليلا تو برو، آن راهِ مرا
هر آنكه به بوستان و گلستانِ اشعارِ من و يار قدم بُگذارد
بي چون و چرا همه تَن گوش شود ، در رهِ ما قدم بُگذارد

#گلستان ابيِ لـي

#جمعه ي مجنون

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

صفحه بندی