دل به رهِ سحر گاهِ من، يار شود ياورِ دستانُ و مددكارِ من
رخِ زيبايش در روزْ خورشيد و در تاريكيِ شب، ماهِ من
عطشِ ديدارِ رُخت از روزِ ازل از دلِ من فرياد زد
من تشنه لبم تشنه يِ افسانه كه يكـ سور به فرهاد زد
من با پيچشِ تارِ آن زلفِ غريبانه يِ يار، تار زنم
گر غضبي نائل كنم من به سويِ دشمن، سرش بَر دار زنم
برنجاند دل سنگين و غمگينِ مرا آن گونه يِ خيسِ يارم
گر نباشد گرمْ قلبِ مهربانش ميخواهم كه با باران بِبارم
من به يومنِ بودنش تيغِ عُشاق به افلاكـ زدم
يكـ ستاره چيدم و بَر در قلبش به تاروت زدم
من در سر و سودايِ خويش آرزويِ بانگ يكـ باغچه داشتم
با وصلم به يار،نهالِ عشق را در بوستان و گلستانِ اشعارش بِكاشتم
بَر جامه يِ سپيد رنگِ زمستان من و يار رقص كنيم
در كنج خراباتِ ايام تيره و تار با شبِ اشعار مست كنيم
شب چه تاريكـُ و سرد است ولي كلبه يِ درويشي ما
از نورِ چراغِ دل و آن سويِ چشمِ يار، روشن است راه
آنان كه بخفته اند همچو خرگوش در خوابِ زمستان
اين اشعارِ من و يار است كه به ارمغان دارد بوستان و گلستان
من بوسه زنم بَر دل و دستِ ماهرخِ ديوانهِ پري
كه بساخت از آنِ من قصرِ زيباي شهِ ايران زمين
#گلستان ابـي لـي
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی