اين رنگِ رخسارِ هوس ها، گشته سياه
با من و يار طَمع كار، گشته تباه
قصه يِ غارت گر شهر، به ارزاني رفت
اين خدا است كه با ما به مهماني رفت
قله يِ خلوتِ ديدار نورافشاني است
همه يِ عالم اين دَهر به زنداني است
ديگر آن كوچه يِ خلوتِ غارت گري ماتم زده است
صاحبِ نظميه، شهرِ امن را به يغما زده است
دزدِ دوران پس از اين قصه به اهلاكـ شود
سرِ پُردردسرش بَر چوبه يِ دار به افلاكـ شود
با نعره يِ سنگينِ غضب يك شهر به هم ريخته است
ستمُ و ظلمُ و تباهي نقشِ اين عالم فرهيخته است
تا به كي فريادها از يادها سر به سكوت مي شود؟
خدايا! عشق در اين شهر رو به سقوط مي شود
ظلم دستانِ حقيرِ آدمي با نعره در اين شهر به پايان مي رسد
در اين عالمِ فتانه يِ پُر زِ اندوه با خلوتِ ديدار به سامان مي رسد
ماجرايِ افسانه يِ عشق من و يار هر روز به چشم است
رسم و آيينِ بين من و يار هر لحظه به عشق است
#گلستان ابـي لـي
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی