سعديا تو از برايِ يارِ خود در وصفِ شعر دور افتاده اي
در ابياتِ گلستانت با عشقِ كذايي از روز و شب افتاده اي
تو بنوش و بگو آن ابيات را، من بسوزانم تنِ سيگار را
از سرخي و شهلاييِ چشمانِ من، بِدهند لقبِ بيمار را
تو مستانه بگو، من در تلاطم به دنبالِ رهِ دود شَوم
تو حرفْ به حرفُ و من لبْ به لب با واژه ها رود شَوم
من طغيان مي كنم با ابياتِ پُر آشوب و گرانِ اذهانِ سَرم
بزنم لب زيرِ لب، لب سوز و لبريز شود اشعارِ سنگينِ سَرم
در صفايِ اشعارم بوستان و گلستانت باغچه يِ قصرِ من است
اين رسم و كيشِ گفتارِ اشعارم نيازِ دنيايِ عصرِ من است
چَه چَهِ بلبلِ بوستانت زنگ خوش آهنگِ صبحِ يارِ من است
شروعِ روزِ دل انگيزِ يارم در قصرِ سرزمينِ آبادِ من است
تاجُ و تختِ مُلكـِ ماهرخم به وسعتِ اطلسِ دوار بزرگ است
اين مُلكـِ يارم برايِ اشعارت صندوقچه اي دارد بزرگ است
منِ ديوانه و آن ديوانهِ پري به صفحه يِ ايام رنگ زنيم
مستانه و رقصانه هر شبُ و ايام با اشعار آهنگ زنيم
اين بي تابي و آشوبي و پريشانيِ ما از غم و اندوه نيست
اين موجِ خروشانِ طنين اندازِ عشق است كه امروز نيست
من و يار در سرزمينِ آرزو با ابياتْ لبالَب بازي مي كنيم
در شبِ هجران با گفتارِ اشعار، رنگِ رُخت را شرابي مي كنيم
در عُمقِ ابياتِ بي سراسيمه و بي پروايِ من، دلبري است
رنگِ من از برايِ يار سپيد و از برايِ اطلسِ دوارْ خاكستري است
# گلستانِ ابـي لـي
#هجو سعدي
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی