خرید بک لینک

بِزن باران آن مُشت هايِ سنگينِ غمت را به سَرم
دلِ آسمان پُر است از ترسِ اينكه نازِ يارم را بِخَرم
بِشو طوفانُ و طُغيانْ كنُ، هنوز يار در آغوشِ من است
بِشو تاريكـُ و تيره، برقِ چشمِ يارْ سويِ چشمانِ روحِ من است
به نرميِ برگ ، به زيباييِ پيچكـ به تنِ يار قُلُ و زنجير شدم
با شوقُ و تنِ عريان در زندانِ دلِ يار ،من اسير شدم
من سراسيمهُ و بي تاب به زيرِ باران خواهم رفت
كه بِداند باران، من ديوانهِ به يارمْ بيمارْ خواهَم گشت
تو بِبين اِي باران! اين نگاهِ پُر آشوب ، بُغضِ من است
نگاهِ خيره يِ من به اين شهر مه آلود، از بُهتِ من است
اي باران! تو بِدان داشتنِ يارم به جهان ، كُهنهِ حَسرت است
تو به وصلِ يارم به زمينْ باران شدي كه باريدنِ تو رَحمت است
ولي تو باز بدان اي باران ! وصلِ من و يارم به هَفت جهان، حِكمت است
اين جهانْ از وصلِ دل انگيزِ من و يار از روزِ اَزل در شِكوَت است
اگه يارم به عَجَب درْ ايام از بَرم قَدمي دور شود
من به عطرِ تنِ تَـنازش به دُنـبالشْ سوارْ بَر رود شوم
تو گر بِخواهي يا نَخواهي اين طالعِ ما رسمِ وصال است
ماهِ بي خورشيد در شبْ تيرهُ و تار است، اين رسمِ جهان است

#گلستانِ ابـي لـي

# يه روز باروني

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

صفحه بندی