در شهر شلوغ است، همه جا غوغا و بَلوا شده است
آذرِ ما بارِ سفر بسته، اي يار امشب شبِ يلدا شده است
شبِ تَركـ است نه مرگ، هر چه اين حصارِ دوّار بلند است
همه با شوقِ ديدارِ تو هستند، اين طالعِ من به تو بَند است
آن خالقِ هستي بُكند بازي با آن گويِ سپيدِ برفْ گونَش
تا ديده به ديدارِ تو بُگشودم، غم و اندوه بار به دوشَش
امشبْ شبِ پايانِ تو نيست، همسانِ يه آغازِ سپيد است
همسانِ يه رَه رو با كوله يِ عشق همراهِ رفيق است
اي حافظِ عاشق بكن امشبْ به كتابِ اسرارْ تو ناز
منم امشب بِگُشايم آن زبانِ سنگين را با شوق به راز
تو بگو از معشوقي و عشق و وصلِ يكـ افسانه
من بِنالانم زبان را به اشعار، زير لبْ ديوانه و مَستانه
تو بگير فالِ شوقِ يارم را به نيّت با اشعارِ سپيد
من به ديدارش بَرَم آن طالعُ و اِقبال را بي دريغ
من خالصانهِ مُخلصِ يار شدم، با سختي و هستيِ جهان هَمراه شدم
هر چند اشعارِ تو باشد بي كرانِ آسِمان، من در شَبش ماه شدم
اگر باشد سخنِ اَبياتَت راهِ دراز
لبم بُگشايد به سخن از صندوقچه يِ راز
از سنگينيِ واژه هايِ بِيتم ، ترمه مَه پوش شُدست
وصلِ من ختمِ وصال، عالمِ ديوانهِ سپيدپوش شُدست
طالعِ من و يار چو آن حصارِ دوّار به مانندِ يلدا بلند است
همه افلاكـْ مستانه و ديوانه تسخيرِ يارِ مو كمند است
يارم بِچرخاند با آن لبِ شيرينْ سُخنش چرخِ دوران به عَكس
يارم كوهِ بلند ست چو نور، همه عالم را درآوَرده به رقص
من و او ما شديم ، در گردشِ ايام همسفرِ باد شديم
احوالِ ما را بپرس از بادِ صبا، كه من و يار هَمراه شديم
#گلستان ابـي لـي
# هَجوِ حافظِ يلدا
برچسب:
نویسنده: پرهام عابدی