خرید بک لینک

من در أين يومِ مباركـ بر فرازِ قلهِ مقصود، سخت ايستادم
من درآن جمع بزرگان برايِ پيروزي، ريشِ دلِ عريان دادم
از اين بالا پيداست ابرهاي بي نفس، آن ققنوسِ بي قفس
من تا أبد خواستم وصلِ يارم را براي دل نه از روي هوس
در اين شهرِ شلوغ ديده هر چه به بام شدست دام شدست
اين آدمِ بي تار و بيمار،فقط با نفعِ بهِ سودْ اندكي رام شدست
من و طومارِ دلم اگر باز گشايد،فرهاد و مجنون كه هيچ
من در راهْ خطر كردم و راهِ بيماري به پيش
من آن سيمرغ را كه ديدم، به دَشتستان و كوهستان رسيدم
من آن نفسِ گرمِ دلم را در رهِ وصلم به تن يار دَميدَم
آن زلفِ گره خورده يِ يار بر درِ دلِ بيمارم نشسته
آن سحر و جادو و اَسرار در آن گره بر جانِ يارم نشسته
تو رخِ زخم خورده و دست عريان مرا با ديدهِ دل بنگر
اين تنِ من در رهِ تو پاره و مردانه شد ديده به سَربنگر

#گلستان ابي لي

#هديه ي تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

صفحه بندی