خرید بک لینک
جنگ اين عالمِ فتانه بر سرِ عشقِ تو بودسازِ اين دلِ فرزانه به رَهِ عشقِ تو بوداين شعر ناموزونِ دلم همه روز با تو سخن داردسحرگهِ اين ماه مولود با من رازِ نهان داردپس از آن هجرِ سفر امروز به ديدارِ تو نائل شده اممشتاقانه و مستانه از اين عشق به دلت واصل شده امسر به رويِ دل پر مهرِ يار بهر آسايش خواهم گذاشتدل به سويِ لطف دست يار بهرِ نوازش خواهم گذاشتآشوب دلم تندتر از آشوبِ اعماقِ صدايت لرزانِ دلم تندتر از سنگينيِ رفتار و نگاهتپشت ديوارِ وصال غم و اندوه و هراسدوره كردند مرا، تنگ و خاموش شود بهرِ تقاصمن تا به ديدارِ تو نائل نشوم پاي در گور نذارم من آتش كوروش و كمانش هيچ به خاطر كه ندارميا رب بِشنو اين دردِ دلِ عاشقِ بيمارِ ديوانهِ پري رابرسان معجزه يِ عشق تا بيبينم آن ماهْ پري رامن در آن كوچه ي خلوتِ خاموش منتظرِ يار نشستماگر آن رخ زيبايش نمايان نشود من چو يك بيدِ شكستماي خالقِ زيبايي تو كه از روز ازل توي تنهايي نشستيمنم هم درد شدم، هم كاسه ي عريان از هر جانب هستيتو فقط داني كه اين دردِ افسونگري يار به چه راه است مداواتا كي كنم من صبر ، نيست در عُمقِ وجودم توانِ مدارا #گلستانِ ابي لي # ٢٠روزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

شبنم از زُلفِ پريشانِ سياهِ يارِ من جاري شده استسخنِ هر دم كلامم در زبان، مملو از واژه ي آري شده استآميخت آن هُرمِ الماسِ تن سوزِ نفس هاتبا زلالِ زمزمِ رگ ها، در محضِ هوس هاتيار من زيبا رخ است، همچو تك برگِ زيتونآن زمان تُندي كند، همچو باران مي شوم بي تاب و حيرونسر به بالينِ زمين خواهم زد ، تا به تنگ آيد دلاسر به پا كوبم چنان تا خاك بشكافَد دلِ تنگِ مراآن بلورِ شيشه اي، طالعِ زيبا كِشَد بر پوستِ خاكآن شكست باشد، قبل از تپش يك ريشِ پاك #گلستانِ ابي لي # لمسِ زندگيِ ابي لي #١٤روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

نم نمِ باران به زُلفِ يار همچو شبنم شده استدر وصفِ وصال، برگِ خزانم شَبْدر شده استبَه چه شيرين و گواراست اين شبدر و شبنمبا آمدن فصلِ بهار غم و اندوهِ دلم ،آن شب رفتدر فصلِ خزانم بيد مجنونِ دلم پريشان شدهآن شبنمِ زلفش به تنم يار و آتش به ريشان شدهدر طالعِ بختِ آذرِ فصلِ خزان ،عطرِ بهار مي رسدآن گرميِ عشق در اوجِ سرما به آرزويِ محال مي رسد #گلستانِ ابي لي # ١٣روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

من به شوق عطر تن نرمِ تو گرفتار شده اماز سِحرِ گفتارِ عشق تو ، من اَسرار شده اممي رساند مرا جادهِ زردِ پاييزي به وراي جنگلِ سبز تنتافسون آرزويم مي كشاند دست، به روي ساحلِ درياي دلتسخن از هستي و وصل شدن به رَهِ بي پايان عشق استيادگاري در خاطرِ ما اولين بارِ سفرِ درياي عشق استمي جوشد شور از تنِ اين شب به هنگام حضور تو ميزند پَر اين دلم بهر تمنايِ چالوس چشماي ناز تو يا رب مي سپارم دل و جانم پايِ اين عهد و وصالفرياد و فغان دلم همه ياراست در اين ايامِ بي مثالهستي و نيستي اين تنِ خاكي در اين عشق نهان استگر يار نخواهد شورِدريا،شوقِ جنگل همه وَهم و مَحال استآسمان صاف و پاك ازين عشق رَه به خورشيد دارد دست والايِ عشق تو بر تن بيمارم رازِ بي نهايت داردمن دراين آغوشِ تو هر دم و هر لحظه جان تازه خواهم يافتدر نرمينه ي لطف تنت من وصالِ ابدي را خواهم يافت از ازل وصل دلم به شمارِ نفسِ گرم تو و اين آغاز نداردبا شور و شعف همراه دلت گشتم و اين پايان ندارد #گلستانِ ابي لي #١٣ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

لَيل و نهار من تويي، مونس و جان من توييدر اين سراي بي كسي همدم و يار من توييگر تو نباشي در برم ،اين كالبد جان من تهياز وصل نگاهت به نگاهم آسمان ميدمد عطر نوييدر خلاءِ اين فاصله ها يك يار است و آن يار توييمن مست چشمان خمارت شده ام، آن جام توييمن فراتر شده ام از مجنوني مجنون كه آن ليلي توييمن زنم گُرزِ گران بر سر كوه جهان كه آن شيرين توييگر در جهان به ميزان،عشق بِسَنجَند آن عدل توييگر در آخرين دم سخن برلب گشايم آن حرف توييدر روز و شب و مه و افلاك آن خورشيد فروزان توييسر به خَمْ كج ميكنند كائنات، چون اشرف خلق توييتو بدان گر در پيري بميرم آن يَد و آن مُنجي توييمن ستايش ميكنم آن عشق را چون خالق تويي #گلستانِ ابي لي #١٢ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

اي باد صبا، من آن رهگذرِ خسته و بي سامانماز تبِ دوريِ يارم به كنارم، شب و روز نالانمشب بي پايان و صبح بي آغاز زوال است روالچون قاصدكي سويِ يارم بر صبا هستم سوارسر به بيابان من نهادم سر به تنازِ چالوسِ تنشسر به جنگل ها نهادم سر به امواجِ دريايِ بَرشخاطرِ ايام در اذهانِ ماسحرگاهِ دل انگيزست و بسخيره چشمانِ ما به افُق در تهِ دريا و هيچ ست و بسيك برقِ نگاه و يك تنگِ دلِ درويش و سادهآنقَدَر مست شدم، گويي نوشيده باشم صد جام بادهنرمي دستانش به تنم وصفِ قصرِ مرمري باشدعطرِ تنِ تنازِ بهارش به مشامم گلِ مريمي باشدبي آنكه بدانم به چندست شب و روز بيداريِ منغافل از آنكه بدانم به چونست اين بيماريِ من كرده ام تسبيحِ اين روز و شب و ساعت و ايام راتا شود ديده به ديدارِ رخِ ماه رُخم آن يار را وصفِ احوالِ من با وصلِ أو تنها به معنا مي رسدگر نباشد وصله اي در بينِ ما جانم به پايان مي رسد #گلستانِ ابي لي # ١٢روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

ديده به ديدارِ تو پَر ميكشد در قهرِ فلكتو به حاصلِ زيبايي و ماهرخي گشتي ملكمن تو را در گوشه كنارِ اين دايرهِ دوّار بِجَستممن تو را در جوشش آب، بر رويِ صبا بجستممن خيرهِ چشمانم به رويِ پُر نورِ و سرايِ تو بستمگر كور شوم با آهنگِ خوشِ آن لحنِ صدايت برقصمگر فِكند افلاك به اَدراك، قُل و زنجير و گره و تابباز من رسانم صدايِ صامتِ فرياد مجنوني به خاكاي خالقِ هستي، گر تو هستي پس بزن دستيكه زيبايي دنيا در جامِ شرابِ چَشمِ يارم ميكند مستيآتشِ مژگان به تابِ زُلفِ يارم ميكند طوفان به پاعطر يارم مي رسد به مشامم، ميكنم از هستي وداعمن براي وصلِ يار هرچه دارم ميدهم با جان و دل سويِ بهاءدست يار به وصلم برسد من رسم به آرزوهاي محال #گلستانِ ابي لي #١١ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

بسته شد طالعِ قلبم بر درِ دولتِ سرمست حضورتسهل گشت دشواريِ اين ره با شوكت خاك قدومتعاقبت اين ره پر آشوب و شَرَر به سوي معراج استخدا با شور و نور عشقِ ما به سوي اعجاز استتابشِ نور رخِ مه گونه ي تو بر من ساعت و ايام ندارداز ازل تنيده عشقت بر دلم و اين پايان نداردمهر و عشق دلِ من بر دلت در اين دهر افسانه شودهر كه در انكار عشقت به درآيد بيچاره شودتقدير قلب من به شوق چشمان سياهِ تو تدبير شدستخواب روياهاي ايام ديروز وامروزم به دست تو تعبير شدستدگران آشفتهِ خيال ،گره بر بخت زلفت بزنندندانند تو محصور مني ، نتوانند به غارت ببرند #گلستان ابي لي #١١ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

همسان به لب آورد آن جامِ عسل رادر اشك به آخر برساند آن روزِ ازل راگر به مهرش برسم دست به گنجينه اسرار شومتا ببندم وصله ي خود را به او شايد كه ارباب شوممن كه عريانم و طوغيان مي كند هر دم دريايِ تنممن كه آشفته حالم، عطر تنازش فرا باشد زِ سَرمز سَبو آورد بر جاريِ چشمه كه لبْ تشنه شدمبر قلبِ رغيبان بزنم تير، حال كه من دشنه شدممن تا نرسم به پابوسِ مقصودِ دلِ عاشق ديوانهِ خويشنكنم ترك من اين راهِ دور و فرازِ قله و بيراهه و پيششده ام مست با حالِ خراب سر بر شانه ي افلاك نهادمبي واهمه در سرديِ ايام ، گويم كه در آغوشِ بهارمرقص دستِ پاييز بر زُلفِ غريبانه يِ يارم بِخَزَدهُرم نفسِ يارم به تنِ تشنه ي جانم حسِ افسانه دهد بي كرانِ دستِ يار همچو دربا سَر به طغيان مي زند آوازه ي عشقِ ما در افلاكـ كه هيچ ، سر به دنيا مي زند #گلستان ابي لي #١٠روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

سراسر دلِ ديوانه همه از عشقِ تو لبريز شدستگلشن از بوي گلِ رويِ تو مست خيز شدستبهاران نيست اما همه يِ دهر رنگينِ نفس هاي تو استپاييزهِ و سرما،اما دل من گرم تَر از شراره هاي آتش استمستي چشمانِ تو با جام نفسِ گرم دلم پيوند خُورَداين دو عالم بر هستي اين عشقِ گران سوگند خُورَدباده يِ عشق بنوشان كه اين ايام به كامِ ماستزيبايي و محشوريِ اين باديهِ عشق زِ راه ماستتا هفت جهان پايِ دارِ پايدار است ديوانه روي توأمتا هفت سما بر زمان برقرار است سر به سوداي توأمگر بچرخد دواّرِ دوران به عكس من به دنبال توامگر بميرم از عطش در قعرِ دريا، من باز به همراه توام من قسم دادم آن سيمرغِ زيبايِ زمين را به فلكـتا كه افسار كنم، تا كه پرواز كنم برسم به آغوش مَلَكـتا دَهَمَش آن ققنوسِ زرين نشان را ارمغان رهكه از درياهاي دوردست آورده ام شاه ماهي مَهمن كه از جور اين اطلس سر به حيران ميزنمعاشق نوپا و كهنه سال هر دو سر به بيابان ميزنندآن دستِ اقاقي بر زُلفِ پريشان يار بكشد حسِ نوازشگر نرسم به آغوش تنِ يار خواهم ايستاد برچوبه ي دارِشگر به ديدار يارم نائل شوم دَهـَم آن روزي خلقِ بزرگتا كه باشد يك تار موي يارِ ماهرخم را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

حُزن و اندوهِ دلم بي تو سر به افلاكـ رِساندزمستان و خزانِ بي دريغِ تو مرا به اَهلاكـ رساندعهدْ اين است كه تو در رَهِ مقصود همراهِ دلم باشيمَلَكـ باشم من در اين عشق كه تو تاجِ سَرم باشيبي تو من رِندم و حيران نَرَوَد از سرت آن عهدِ گرانآرزويم همه اين است تا برسد روزِ آن وصلِ گران سراسر عالم و هستي به پايِ اين عشقْ بيدار است همه جان و تنم يكجا و يكدم در راه اين دلِ بيمار استهر سپيده دم من به انتظار صداي بي مثالِ يار بِنْشَستممن به لطفِ تنِ نازِ تنت در جنگِ عالم فَتانه از پا نَنْشَستمآفتابِ جمالِ يار من بِتارآيد جورِ اهريمنِ دَهر راآتشگونِ عشقِ يار من بِسوزاند رقيبانِ دونِ زَهر را من تو را والاتر از همه يِ عالمِ هستي خواهَمَت اين كفر نباشد كه تو را خالقِ هستي خوانَمَت #گلستانِ ابي لي #٨ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

حال كه اَفلاكـ واَهلاكـ واَدراكـ و اَفكارت درگير من استتو بدان اين اطلسِ زيبا به زَرّين، همه بازيِ من است تو كه در دِلبري و دِلخَري و مَلَكـ بازي، از همه والاتريتو خلق نمودي آن اطلسِ آرزوهايِ مَحالم را در بالاتريندر اين بازي ، تنم مملوءِ از مرواريدِ مژگان تو شدتو به سر تاجِ مَلَكـ داري و دلِ ديوانه يِ من نگهبانِ تو شد من به پيمانم نَزنم چوب، كه أهريمن از نامِ تو ياد كنندمن بِبَندم آن سيمرغِ زيبايِ آفرينش را كه مِهرآزاد كندچَنگ رِندان دور كنم از دامن زرّينِ يارم تا نباشد دُزدكي تا نَدُزدند از دستانِ عريانِ منِ عاشقِ رويِ ديوانهِ پري من از اين هاوَنگِ پرُرنگ و پُرآهنگِ ايام بِجَستم به بُروننَخُورم حُقّه يِ دورانِ دوّار كه زَنَد چنگ به دلم از عُمقِ دَرونمن تيز شوم، هيز شوم، همرهِ باران با اشكـ خيس شوم اين خيسي مژگان به شوق است با دوريِ ديدارْ،من هيز شوم اين وصلِ مباركـ به تباركـِ خالقِ هستي شده استمن شُكر كنم كه رُكن ، حال و هواي مستي شده است #گلستانِ ابي لي # ٨ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

من در أين يومِ مباركـ بر فرازِ قلهِ مقصود، سخت ايستادممن درآن جمع بزرگان برايِ پيروزي، ريشِ دلِ عريان دادم از اين بالا پيداست ابرهاي بي نفس، آن ققنوسِ بي قفسمن تا أبد خواستم وصلِ يارم را براي دل نه از روي هوسدر اين شهرِ شلوغ ديده هر چه به بام شدست دام شدستاين آدمِ بي تار و بيمار،فقط با نفعِ بهِ سودْ اندكي رام شدستمن و طومارِ دلم اگر باز گشايد،فرهاد و مجنون كه هيچمن در راهْ خطر كردم و راهِ بيماري به پيش من آن سيمرغ را كه ديدم، به دَشتستان و كوهستان رسيدممن آن نفسِ گرمِ دلم را در رهِ وصلم به تن يار دَميدَمآن زلفِ گره خورده يِ يار بر درِ دلِ بيمارم نشستهآن سحر و جادو و اَسرار در آن گره بر جانِ يارم نشستهتو رخِ زخم خورده و دست عريان مرا با ديدهِ دل بنگراين تنِ من در رهِ تو پاره و مردانه شد ديده به سَربنگر #گلستان ابي لي #هديه ي تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

اين ايامِ مباركـ به فَجر ارزانيِ مهرِ يارم باشداين جامِ آغشته به زَر فداي زلفِ يارم باشدبا جامِ زرين دلت من شهره ي آفاق شده امبا ققنوسِ عريانِ تنت من سلطانه ي آزاد شده امبي گمان در بزم عريانِ رهِ بي پايانِ عشق همتا نداريخُلفِ وعده مَسلكـِ راه دلت نيست و عهدِ يكتا دارياين آهِ نفس گيرِ دلم همهِ اين رقيبان را به اهلاكـ رساندموجِ بيماريِ دريايِ اين عشقِ دلم تو را به افلاكـ رسانداز روزِ ازل مهرِ نرمِ دلت بر رؤياي بَختِ تنم گره خوردَستپادشهِ عالمِ رؤياي دلم با تو به حقيقت پيوستشادي و شورو شعف همه از بيتابيِ روي زيباي تو استمه و دَهر و فلكـ همه آگه به بيداريِ يكتايِ عشقِ تو است #گلستان ابي لي # ٤ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

از پُر شوري و برقِ دل انگيزِ نگاهت من تو را سلطانه يِ عشق نام نهادممن با افسونگري و دلبري تو همچو كودكـ، پاي در اين دنيا نهادمآرزو دارم شبِ بيكرانِ دريايِ دلت مهتابي باشدپايان اين قصه يِ وصل من و تو ،آن روزِ بهاري باشدفقط آن بوفِ كورْ بيداريِ شبم را ديد و بس، كَس ندانستآن سويِ چراغي كه پروانه يِ شبتاب براي دل داشت شبانستآن بال و پرِ پرنده ي طاووسِ زيبا كه به پيري رسيد چيده شدستمن ندارم قلمي تا كه خورشيدي پديد آرم شب به روز چيره شدستشب به روز، ماه به رخ مي كشد و آن گردني و انگشتري پُرستارهروز به شب نقاشيِ يكـ خورشيد و علف زار و بهارهِحال كه اين رخِ زيباي تو در اطلس دَوّار پديدار شدستمه و خورشيد كه هيچ ، به مُژِگانت قسم كفر نباشد كه خدا هم بيمار شدست #گلستان ابي لي # ٤ روز به تولدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

صفحه بندی